سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

پنهان در سکوت بلوط

سانحه 15 خرداد 94،ایلام

متاسفانه 15 خرداد 94 در شهر ایلام فاجعه ای تاسف بار رخ داد

کوه های شه لم،کبیر کوه،گل گل ملکشاهی،نواحی چغاسبز و... دچار آتش سوزی شدند

طبق خبر ها نیروی مردمی به این نواحی فرستاده شده تا بتونن این آتش رو مهار کنن

لینک زیر ،تصویری از سانحه اتش سوزی سه بامداد میباشد....

http://uupload.ir/files/l40k_screenshot_2015-06-05-12-46-58.jpg



+ نوشته شده در جمعه 94/3/15 ساعت 3:54 عصر توسط donyaotaghi |  نظر


ایلام عروس آتش


نمیدانم گناه این درختان چیست،که باید بسوزند و شعله ور شوند،آتش بگیرند.


خدایا نفسم تنگ شده،میخواهم فریاد بزنم،مگر نمیگفتیم جنگل متعلق به ماست؟!

پس چرا مواظبش نبودیم؟! انگار آتش به زیبایی عروس زاگرس

حسادت میکرد،دیگر خسته شده بود ،گول زد عروس زیبایمان را آتش گفت میخواهم نورانی کنم

تا همه ببینند ،زیباییت را...


اما...اما...اما....


هرچه فریاد کشید عروس زیبایمان که سوختم ،فریادش به جایی نرسید ،

دیگر دیر شده بود ،سوخت ،چیزی که نباید میسوخت،باد هم به کمک آتش

آمد،دست به دست هم دادند تا از بین ببرند زیباییش را و خاکسترش کنند تا از

این به بعد به همه بگویند ما هم هستیم،آتش و باد...


دوست داشتم امروز که جمعه بود به زیر سایه شان بروم آنها را در آغوش بکشم تا خستگیم در برود،

مثل همیشه در زیر سایه شان خوابم ببرد،

با سر و صدای پرندگان از خواب بیدار شوم،

به قامت استوارشان تکیه دهم و ابرها رابه هم وصل کنم


وای خدایا...


رویاهایم سوخت،سوخت،سوخت


(((دنیا اطاقی)))



+ نوشته شده در جمعه 94/3/15 ساعت 3:28 عصر توسط donyaotaghi |  نظر


پنهان در سکوت بلوط

گفتم اگر هیچکس نیس،خدا که هست....


خدایا،خدایا،خدایا....
چه بگویم از دل پر دردم که من هم آتش گرفتم از آتش شعله ور و سوزانی که دارد میسوزاند جنگل های بلوط را.


تا حالا غم بیماریت را داشتم،جنگل عزیزم اما حالا دردی هزاران بار بدتر را داری،که به خاکستر میکشاند زیباییت را.


ای خدامیشنوم ناله های درختان بلوطم را ،چگونه برایت فریاد بزنم که فریادم بی صداست.

جنگل بی پناهم این همان آتشی است که من ثمره ی

زیباییت ،یعنی بلوط را در آن داغ میکردم و داستانش را میگفتم ،چه کردی آتش با هویتم

،حالا من چه بنویسم از سکوت بلوط .


پنهان شد فریادم در دردهایت.جنگلهای بلوط عزیزم دیگر نیستید تا بخواهم داستان برایت بنویسم تا فریاد بزنم،

کمک بخواهم،سوختید و خاکستر

شدید،حالا من به کدام قامت استوار تکیه بزنم و از سایه ی با سخاوتش لذت ببرم.

عروس زاگرسم رویاهایم نیمه کاره با سوختنت سوخت.


ایلام ،ای سرزمینم،دردهایت سینه ام را میسوزاند،دیگر خاکت افسونگر نیست،

بلکه مزار درختان بلوط شد...


بهارت خزان شد،حالا دیگر گریه پناهم شد.


(( دنیا اطاقی))



+ نوشته شده در جمعه 94/3/15 ساعت 3:20 عصر توسط donyaotaghi |  نظر


::